تبليغاتX
لشکر تک نفره

 

 

"ساعت صبح "

- این  ساکت وقیح -

 دنگ و دنگ

زنگ

زنگ

 .. زنگ میزند 

آقای مدرسه

- که چه؟

" من بی توجه ام ! یک مادر مریض"

 

 

نوشته شده توسط سحر در دوشنبه دوم آذر 1388 |

"بودن "

۰۰تنها حدس میزنم هستی

کشاکش پر تامل این ملال عظیم

.. روی لبخندم راه میروی میدوی با سر پایین رد تمام تفهای

سر راهت را میشمری که رسیده باشی

رسیدن۰۰

هنوز در ندانستنت مشکوکم

نگاه دو به شکم را نمی بینی  ! 

رسیدن۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ـــ دیازپام ها نتوانستند۰ تو زنده ای ۰

ـــ اون روز اگه سگ و میزدی از خونه بیرون نمی رفت اما من از در ورودی بیرون خزیدم که بیام

ـــ با همه چیز میشود لجبازی کرد ۰ کاش نمی شد۰

نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و دوم آبان 1388 |

 

 

بانوی دلخوشی هایه کوچک من٬ کمی لبخند..

 

 

 

نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |