تبليغاتX
سوم شخصی غایب

سوم شخصی غایب

جان گران نشد


خيابان «ناصر خسرو» در مسير شمال به جنوب 
زمزمه دارو، دارو، چنان در هم مي‌پيچد كه نمي‌داني به سمت كدام صدا بايد برگردي. كور عصاكشي براي اموات مردم دعا مي‌كند. پيرمردي «چايي» داد مي‌زند. زندگي در مفهوم خريد و فروش جاري است. اما كسي مي‌تواند حدس بزند قرصي، گردي براي خودكشي در حال جابه‌جا شدن و دادوستد است؟ مرد ميانسالي در حال نوشيدن چاي است. به سراغش مي‌روم و مي‌گويم: «دنبال قرصي مي‌گردم كه همه چيز را تمام كنم، سيانور، قرص برنج...» نشاني ديگري مي‌دهد: «از آن آقا بپرس كه تي‌شرت سفيد به تن دارد.» به سراغ مرد جواني مي‌روم... 
- سلام! دنبال سيانور مي‌گردم.
براي چه كاري؟ 
- براي خودم! مي‌خوام خودكشي كنم! داري؟ 
نداريم! 
- چيز ديگه‌اي نداري؟ 
نيست، ‌گير نمياد، اينجا سيانور اصل بهت نمي‌دن! 
- چي مي‌دن؟ 
آشغال! 
- اون نشد، قرص برنج، نشد سم گراز... 
سيانور مي‌خواي بايد 300هزار تومن بدي، نمي‌دي كه ...
- واسه چند گرم؟ 
يه ذره‌اش، نيم گرم. 300 هزار بده... 
- الان آنقدر پول ندارم، اگر بخوام پيدات كنم همين‌جا مي‌تونم پيدات كنم؟ 
آره، بيا جلوي همين كبابي. 

بازار قاچاق دارو چنين جواناني را تا به حال به خود نديده بود كه انگار شغل آبا و اجدادي‌شان شده باشد؛ به سراغ پسري جوان‌تر از فروشنده قبلي مي‌روم... 
- دنبال سيانور مي‌گردم، داري؟ 
چند بهت قيمت دادن؟ 
- از 300 هزار تومن تا 100 هزار تومن
سيانور هم داريم.
- چند؟ 
چه مدلي مي‌خواي؟ چقدر پول مي‌خواي بدي؟ 
- معطلي نداشته باشه ديگه، درد نكشم. 
واسه خودت مي‌خواي؟ 
- نه واسه پشت‌سريم مي‌خوام! واسه خودم مي‌خوام ديگه! 
يه قرص وكيوم شده گِرد ِ. اون هم باهات 120 هزار تومن حساب مي‌كنم. 
- كجاييه؟ 
پشتش چيزي ننوشته، اما خارجيه. ايراني‌اش هم هست كپسول، مرگ موش قاطي مي‌كنن باهاش... 
- مطمئنه؟ 
آره، اون هم فقط يه نفر داره كه شيميايي فروشِ.
- مغازه‌داره؟ 
آره، مطمئنه توي وكيومِ. اصل و تضميني ِ. اما به يه شرط بهت مي‌دم؛ دنبال دردسر نمي‌گرديم. 
- چه دردسري؟ 
فردا خدايي نكرده يكي بياد دنبال ما كه از اينجا و از من گرفتي.
- مگه ميان؟ 
اون ديگه دست خداست. آدميزاده ديگه مي‌خوره وقت مردن ازش بپرسن چي خوردي، چي نخوردي، از كجا خريدي و گرفتي خلاصه بيان دنبال ما. 
- نه، خيالت راحت. تنها زندگي مي‌كنم... نمي‌دونستم قيمت‌ها اين‌طوريه وگرنه دنبال طناب مي‌گشتم. 
چقدر مي‌خواي پول بدي؟ 
- 30 هزار تومن 
تا 70-60هزار تومن مي‌تونم برات جور كنم
- يه دوري بزنم... ميام پيشت

دوباره چشمم روشن شد به جواني. همين كه مي‌بيند با چند نفر در مسير پياده‌روي شمالي در حال گپ و گفت درباره سيانور و قرص برنج هستم به سراغم مي‌آيد. 
قرص‌شو مي‌خواي يا پودرشو؟ 
- قرص.
پودر كه بهتره، مي‌ريزي روي غذا مي‌خوري يك، دو، سه... تموم. 
- گرمي چند؟ 
50 هزار تومن. واسه چي مي‌خواي؟ 
- براي خودم. 
آخه چرا؟ 
- بگذريم... 
بيا توي كوچه بهت بدم... 
- نه گرون مي‌گي... 
اين همه راه هست، چرا مي‌خواي اين كار رو بكني؟ من نميارم واست. 
- تو نمياري، بالاتر كه واسم ميارن... 
برو شيشه بكش، مغزت باز شه، بي‌خيال خودكشي شي! 

نزديك مسجد پيرمردي نشسته روي صندلي. به هر حال هرچه باشد دود از كنده بلند مي‌شود كه شايد اگر دنبال اصل جنس سيانور بودم، مطمئن باشد. به سراغش مي‌روم. 
- از بالا آمار سيانور گرفتم قيمت‌هاي پرت دادن، نفهميدم چي بايد بگيرم... سيانور اصل‌گير نمياد قربونت. كپسول خالي بر مي‌دارن چيزهاي ديگه مي‌دن جاي سيانور
- مي‌كشه؟ 
نه! قرص برنج هست بهتره. 
- چند؟ 
دونه‌اي 30هزار تومن. 
- مي‌كشه؟ 
آره. 

«اميل دوركيم» در اثر معروف خود به نام «خودكشي» آن را پديده‌اي اجتماعي تعريف مي‌كند و مي‌نويسد: «خودكشي عبارت است از هرنوع مرگي كه نتيجه مستقيم يا غيرمستقيم كردار منفي يا مثبت خود قرباني است كه بايد چنان نتيجه‌اي به بار آورد.» در ايران سال‌ها طول كشيد تا مسوولان در قبال آسيب‌هاي اجتماعي از «انكار» دست بكشند. اما موضع «انكار» به اعلام نكردن آمار خودكشي بدل شده است. به گواه تحقيق جامعه‌شناسان، در ايران انگيزه خودكشي در گروه‌‌هاي ناموسي، اختلافات خانوادگي، تحصيل و ازدواج، شكست و نااميدي، فقر و تنگدستي، بر ملا شدن حقايق و اسرار، استرس‌ها و فشارهاي لحظه‌اي روحي و رواني، تنهايي، عشق و تمايلات شديد عاطفي و اعتياد به موادمخدر و الكل، تقسيم‌بندي شده است. اينها همه مولفه‌هاي يك سوي تساوي است. در سوي ديگر انگار تنها چيزي كه ارزان شده است، جان آدمي است. مواد لازم براي خودكشي در تهران هميشه در دسترس است.



http://sharghnewspaper.ir/News/91/02/13/30383.html

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:56  توسط او  | 



«بشو، آنچه هستی
»


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 23:20  توسط او  | 

دروغ \پاهای گچ گرفته دنیاست 
بر زانوی دلت میشکند



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:45  توسط او  | 



جزام میتواند تنفس آسمان را باکره کند



اسلامپور


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:40  توسط او  | 

"بی جنون
مغز جهان بی نمک است  
نمک نطق و بیان بی‌نمک است" 




طالب

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:39  توسط او  | 

چنانم میان دوبغض 
که اردیبهشت در پر مرغان





فیروزه میزانی

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:7  توسط او  | 

موسسه برده داری_ بیست و پنجم دی ماه هشتادو نه


- الو .. سلام برا آگهی تون تماس گرفتم
- کدومش؟
-...
- آها.. ببینید مایه موسسه انتشاراتی هستیم ساعت کارمون از هشت و نیم صبح هست تا هشت و نیم شب حقوقم وزارت کار 





+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:19  توسط او  | 

هيماهوراي ! 
گيل ويگولي 
... 
نيبون .. نيبون

غار كبود ميدود 
دست به گوش و فشرده پلك و خميده 
يكسره جيغي بنفش 
مي كشد 
.
.
هوشنگ ایرانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 20:55  توسط او  | 


نامه نیما به همسرش

1305- نگارش چهارمين نامه عاشقانه در فروردين ماه.
مهربانم
ناچار بايد بنويسم : وقتي داماد زياده از حد مسلمان ، عروسش را نديده از ميان دخترهاي حرم انتخاب مي کند ، چشم هايش را مي بندد ، مثل عروس در پستو ها مخفي مي شود ، پي در پي ازپشت درها و پرده ها که تو در تو واقع شده اند برايش خبر مي آورند . تمام اخبار راجع به مقدار زرينه و بضاعت عروس است . در صورتي که جمال و اخلاق از امور اعتباري است که بر حسب تفاوت طبايع تغيير مي کند . گاهي هم جناب داماد از جمال و اخلاق عروس مي پرسد . زن ها در عين اين که از عروس غيبي وصف مي کنند ، و داماد را به وجد مي آورند ، شبيه به اين است که آن جناب را مثل ميمون مي رقصانند

هر مسلماني که عروسي کرده است ، در عمرش يک دفعه رقصيده است . اين امر اصولا بين داماد و عروس و بستگان آن ها يک نوع تجارت است که به اسم مواصلت انجام مي گيرد . ولي طبيعت راه اين تجارت را به شاعر نياموخته است . او به جاي نقدينه و زرينه قلبي را مي خواهد که در آن بتواند آشيانه کند . در عوض ، قلبش را مي سپارد. دو قلب خوب و يک جور مي توانند با خوشي دائمي زندگي کنند . به طوري که پول نتواند آن خوشي را فراهم بياورد




+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 16:58  توسط او  | 


چه کسی باور کرد؟

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد! ...


مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 20:26  توسط او  |